‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزمره. نمایش همه پست‌ها

۱۸ فروردین ۱۳۹۱

مدتهاست که اینجا ننوشتم ؛ به همین دلیل افکار نویسندگیم پراکنده است...
نمیدونم چی و از کجا بگم
عید ؛ عروسی خواهرشوهرم ؛ درسها ؛ هاریسون که چققققدر متن انگلیسی خوندنش سریعتر از ترجمه فارسیش پیش میره!
امتحانهای پی در پی بعد از عید و نزدیک بودن عروسی آبجی کوچیکه...
شهاب که تازه بعد از عید موتورش داره گرم میشه واسه خوندن...
اینکه طرحشو کجا میفته...




۲ شهریور ۱۳۹۰

کلوچه و نوشابه

اینقققققققققققققدر این اتوبوس سه بعدازظهرو دوست دارم!


ماشین مشهده

از گیلان میاد

یه ترمزم میزنه بین راه که من سوار شم

کلللی گیله مرد

انگاری داری میری بیک نیک

همه توی دستجات چندنفری؛ فامیل، همسایه...

گاز بیک نیکی... فلاسک چای... مجهز به سبد بِر از انواع خووووراکی... سر و صدای بچه ...

ماشین هم که " گُله به گله" وامیسته...

که مسافرا حتی از نون سنگکی بین راهی هم محروم نشن!

عاشششششششششق سلیقه  بعضیام : " کلوچه با نوشابه به عنوان عصرانه بین راهی !"

۷ مرداد ۱۳۹۰

out of box

"یک مسئله را نمی‌توان با استفاده از همان سطح تعقلی که آن را ایجاد کرده است حل کرد"
(آلبرت اینشتین)

بویژه در زندگی حرفه‌، در بیشتر مواردی که توانسته‌ام نامتعارف بیندیشم، مشکل را حل کرده‌ام.
 جالبتر این که در چنین مواقعی با خودم تکرار می‌کنم:


Think Out of Box


وقتی هر کسی برای مدتی در حرفه‌ای باشد (تقریباً هر حرفه‌ای)، در آن مورد، فرد ورزیده و باهوشی ست. اما کسی می‌تواند مشکلات غیر معمول در آن حرفه را برطرف کند که بتواند «مثل همیشه اندیشیدن» را برای لحظه‌ای کنار بگذارد و نگاه دیگری به مشکل بیندازد.

۸ خرداد ۱۳۹۰

** بالاخره از خوابكاه اومدم بيرون و خونه كرفتم ؛ درست روبروي بيمارستان ؛ اينكه ميكم درست روبرو يعني "دقيقا" روبرو ها!!
صبح ساعت هشت بيدار ميشم ؛ ساعت هشت و نيم بيمارستانم!
اينقدر حال ميده!
يكي از ملاكهاي خوشبختي به نظر من اينه كه صبح زود مجبور نباشي بيدار شي!

** امتحان osceرو داديم ؛ جوابها رو نميدونم ولي فكر ميكنم كه سوالات نسبت به سال قبل بهتر و كاربردي تر طراحي شده بود
واسه امتحان ارتقا استرس دارم....

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

أخراي سال دو

به حدي خوابم مياد كه سرم سنكين شده
كاش زودتر كشيكهاي سال دو تموم شه
وااااااااااااااااقعا ديكه انرزي ندارم

۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

افتخار شیرازی بودن!!!

چقدر این روزا هوا سرد شده! مثل زمستون ؛ وسایل گرمایشی خوابگاه و بیمارستن رو خاموش کردن...
هم اتاقیم که جنوبیه حسسسسابی شاکی شده...

خیلی جالبه ؛ هم اتاقیم میگه شیرازیه ؛ اصرار هم داره که بوشهری نیست و رنگ بوستش هم سفید و بوره (!) ؛
اونوقت باید تعصبش رو وقتی که ازش میبرسم "عسلویه" جزء استان فارسه یا بوشهر" ببینین! ;)

۱۶ دی ۱۳۸۹

اینجا آخر دنیاست (1)

میگی چرا میگم این شهر "مینیاتور کاریکاتوری" ایرانه؟ (یعنی هرچیزی که در مورد ایران میگن رو اینجا به شکل واضحا تشدید شده و خفن تر میبینین)
چون هنوز تاکسی سوارشدن و تاکسی رانی که از معیارهای بدوی آبادانی و شهرنشینی و خروج از ده هست؛ اینجا بعنوان یه کار لوکس(!) و باکلاس تلقی میشه! (مثلا:بسر فلانی آقاست، تاکسی هم داره... تازه؛ توی خط دانشگاه (استفاده ابزاری از یه معیار دیگه شهرنشینی!) هم کار میکنه!)

(با رعایت احترام به همه مشاغل؛ منظورم دقیقا از نوع اینجاییشه)

۱۳ دی ۱۳۸۹

ما و اینهمه لطف؟!

امسال یارانه نقدی خمس ندارد؛
یارانه ها یک نوع هدیه است و هدیه هم از نظر ما اگر سال بر آن بگذرد خمس دارد ولی بنا به مصالح و ملاحظاتی میگوییم امسال خمس یارانه ها را به مقلدین می بخشیم. حالا اگر برداخت آن ادامه بیدا کرد آنوقت حکمش را سوال خواهند کرد و ما جواب خواهیم داد.
منبع خبر


!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲۵ آذر ۱۳۸۹

کمبود وقت


کشیکام این آخرای ماه خیلی فشرده شده؛ این روزها سرم خییلی شلوغه و سر جمع شاید یکی دو ساعت در نهایت برایم وقت باقی بمونه برای رتق و فتق امور شخصی و کیک پختن(کار مورد علاقم ؛ اینقدم پف میکنه و خوشمززززه میشه ؛ اصلن هم نمیسوزه!!!) و حرف زدن با همسر و وب گردی و فکر کردن درمورد اینکه وای بازم دارم برمیگردم به همون جای کذایی و ....!
به عبارتی اییییینقدر سرم شلووووغه که اصلا وقت درس خوندن ندارم! ولی وقت واسه کارای دیگه خب کم و بیش هست!
همیشه همینطورم!

۴ مهر ۱۳۸۹

تهران


بالاخره اومدم تهران!
جالبه كه رزيدنتاي همه جا كلا ناراضين؛ فكر ميكردم اين امر مال شهرستانه ولي اينجا هم به وفور ميبينم....
فعلا بخش نفرولو‍ي ام ؛ اووونجوووورم كه ميگفتن ، اتنداش malignant نيستن!
امروز كلاس نفروباتولو‍ي داشتيم ... برام خيلي جالب بود ؛ دانشگاه قبلي اصلا از اين خبرا نبود!
لام مريضي كه 10 سال قبل transplant سده و با علايم اورميك و كراتينين 16 بستري شد.
بعد از رد علل بره رنال و بست رنال ؛ بيوبسي شد براي تشخيص علت DGF
كه امروز مشخص شد كه chronic rejection براش مطرحه. كاملا توبول آتروفيك ؛ cast هاي داخل توبول ؛ گلومرولهاي اسكلروزه ؛ ارتشاح منو نوكلئرها توي اينترستيشيوم و ... رو نشونم داد.
يكي از فلوهامون خيلي باسواد و باانگيزه است ؛ دوست دارم ازش ياد بگيرم ؛ بودن در كنارش بهم انگيزه ميده...

۲۰ شهریور ۱۳۸۹

0914

خدمه باویون خطاب به همسرم توی کشیک :
دکتر؛ آب جوش آوردم واستون ، خواستین تو یخچاله!

۲۰ مرداد ۱۳۸۹

موج!

1-

کلا زمانهایی که وبلاگ مینویسم ؛ یا خوشحالم و هدفمند و بر انرژی ؛ یا بی حوصله و غُر دار و

غصه دار!

نمیتونم روزمرگیهامو اینجا ثبت کنم ؛ در نتیجه وقتی به وبلاگم نگاه میکنم ؛ مودم labile به نظر میاد...

البته کلا هم همینطور هستم!

زیاد موج دارم! گاهی توی اهدافم هم به همین اندازه "دریایی" میشم!!

مثلا اون اوایل که رزیدنتی رو شروع کردم دوست داشتم دورشته همزمان بخونم ؛ الان این هدف برام کمرنگ تر شده و جای خودشو داده به هدف رتبه تک رقمی آوردن توی امتحان بورد... البته توی این بین اگه شرایط محیطیم عوض بشه و مثلا توی محیطی دیگه قرار بگیرم , ممکنه باز هم این هدف جای خودشو به دیگری بده...

نمیدونم درسته که آدم به صورت منعطف با محیط، اهدافشو عوض کنه یا متناسب با اهدافش سعی کنه محیطشو modified کنه...

2-

* امتحان ارتقا نمره ام خوب شد نمره ام از همه سال یکی ها و سال دوییها (بجز یه نفر) و بعضی از سال سه ایها بیشتر شد !

رفته بودم بیش دکتر ح. مدیر گروه داخلی شهید بهشتی ؛ درخواستمو واسه مهموونی از مهر باهاش مطرح کنم ؛

بالاخره دیدمش و گفتم ... گفت : مهمونی که اشکال نداره ؛ ولی اگه بخوای جابجا کنی باید ازت امتحان بگیریم ... منم رفتم روی فاز موج و گفتم : دکتر، هر مدله که خواستین امتحانم کنین!

گفت نمیخوایم آمار قبولی بوردمون بایین بیاد ! گفتم من فلانی و فلانی رو میذارم تو جیب بغلم ( دیگه واقعا رو موج بودم!! ;) ) و حتما رتبه تک رقمی میارم ؛ تازه عُمومیمو که همینجا بودم ؛ هنوز یه سال نشده که از همینجا رفتم بیرون!

خلاصه کللللی اعاده افاضات کردم از نوع امواج اقیانووس آرام! و یارو ته دلش خوشش اومد و خنده اش گرفته بود ؛ گفت با فلان دکتر که مسوول رزیدنتاست هماهنگ کن... اونم قبول کرد ؛ فعلا منتظر انجام کاغذ بازیهای اداری هستم ؛ کاش مشکلی بیش نیاد...



۳ مرداد ۱۳۸۹

خاکریز آرزوها

این روزها با خودم غریبه ام ...
حال و روزم چیز دیگه ایست...
دلم تنگ شده برای خودم ؛ برای همون دختر بی غل و غش و مصمم سابق ...
امسال رو هرگز فراموش نخواهم کرد...
سالی که روح و تنم رو خیلی آزرد... از نو بوست انداختم ...
من هیچوقت از زندگی نمیترسیدم ولی این روزها گاهی تا حد ناامیدی مطلق بیش میرم...
اغلب ، نشان موفقیت و سنبل تلاش بودم برای دوستان ، و الان کمتر کسی باور میکنه که از من چی مونده ...
هرگز "غر" نمیزدم ولی الان جزئی از کار روزمره ام شده...
ناراضیم از این وضع...
زندگی روزمره چیزی نیست که منو ارضا کنه...
هرگز نمیتونم به زور به خودم بقبولونم که کاری یا چیزی که حقیقتا از انجامش لذت نمیبرم رو بهش اعتقاد داشته باشم و به انجامش افتخار کنم... میخوام کاری کنم که بهش افتخار کنم ... با عقلم جور در بیاد...
متاسفانه زندگی گاهی شرایط ناخواسته به آدم تحمیل میکنه و جلوی چشمت میبینی که روز به روز داری از آرزوهات دور و دورتر میشی...
و چون ماهها یا سالهای زیادی رو براش صرف کردی ، شهامت و توان به هم زدن همه چیزو نداری...
این چیزی نیست که من میخوام...
ناامیدی آدم رو از بیخ و بُن میکنه... از درون میگندی... رویای شیرین میخوام که با یادش و فکر کردن بهش بخوابم...
شروع مجدد سخته...
دلم واسه خود خودم تنگ شده...

۱۳ تیر ۱۳۸۹

مهمانی...

با درخواست مهمانیم فقط به مدت 3 ماه موافقت شده ...
مدیر گروهمون به نظر آدم باهوش و دلسوزی میاد که حتی موقع ویزیت مریضاش حواسش هست که چقدر هزینه واسه مریض ایجاد میشه یا مثلا فلان کار رو که میشه توی بیمارستان دولتی انجام داد به بیمارستان خصوصی ارجاع نده...
اونوقت چطور به خودم بقبولونم که متوجه مشکلاتی که با این بی ثباتی توی وضعیت درسی من ایجاد میشه نیست؟!
تمام روتیشن هام به هم میخوره ؛ آخه 3 ماه میشه نصف ترم ؛ معمولا واسه یه ترم میشه برنامه ریزی کرد ...
علت مهمان شدن من که مشکلی مثل بیماری و ... نبود که با 3 ماه حل بشه!
من تا بیام با سیستم یه دانشگاه و بیمارستاناشون آشنا بشم که 3 ماه تموم شده ....
خودش گفت بعدش تمدید میکنیم ؛ و اینو با لحن مهربونی گفت جوری که دلم آرومتر شد و اشکم درنیومد ؛ ولی من هنوز نرفته باید دوباره دوندگیمو شروع کنم واسه تمدید و مدام راه این شهر تا تهران رو برم و بیام ودر این بین کشیک هم بدم و استرس سال بالا شدن و مسوولیت سال یکی ها هم بکشم....
دوست دارم با فکر آرووووم درس بخونم ؛ به خدا اگه فقط کمی آرامش و ثبات داشته باشم ، آدمیم که کتابو میخورم ....
میخوام رتبه بورد بیارم ... دوست دارم باسواد باشم ... خیلی...

۳۱ خرداد ۱۳۸۹

شروع تلاش جهت لاغری!


رفتم تو رژیم!

دیشب شام سالاد خوردم ؛ اینجوری درستش کرده بودم :

کلم قرمز ؛ ذرت ؛ گوجه ؛ خیار شور ؛ هویج ؛ تخم مرغ بخته شده رنده شده روش!

بهمون چسبید (من و هم خونه ایم ) فقط یه مشکلی هست ؛ اینکه وزن اون نصف منه و اگه بخواد با من غذا بخوره بعد از مدتی "محو" میشه!

دیشب قبل از خواب بهش گفتم 2 تا ساعت کوک کنه واسه بیدار شدن صبحش ؛ آخه میگن هیبوگلیسمی خواب رو عمیییییق میکنه!
D:

۲۴ خرداد ۱۳۸۹

* کشیکم ... مثل همیشه شلوغ پلوغه ؛ از 1.5 که اورژانسو تحویل گرفتم یه سره اورژانس بودم تا حدودای ساعت 6 که اومدم پاویون برای رفع نیاز انسانی! که دیدم اینترنم از اورژانس زنگ زد ...
ای خداااا! من که همین الان اونجا بودم!
-جان؟
- ببخشید خانوم دکتر؛ دکتر م. (یکی از استادامون که نوبت درمانگاه بعد از ظهرش بود) گفته سریع برید درمانگاه پیشش!
گوشی رو قطع کردم و کلللی استرس که یعنی چیکارم داره! مطمئنا جایزه که نمیخواد بده، حتما یه جایی مچ گرفته!:(
نه، خوش بین باش آزاد، شاید یه case جالب دیده میخواد به تو هم آموزش بده!!
دویدم سمت درمانگاه و اونجا هم شلوغ بود و پر از مریض...
بعد از حال و احوالپرسی از خودم و همسرم! گفت میخواد یه مریض بفرسته نزد همسر جان؛ و من باید پیگیر هماهنگیاش باشم!
متشکککککرم از اینهمه آموزش!



* این استادی که این ماه باهاشم ؛ یه خانوم دکتر جدی و تا حدی هم به قول ما unstable ه... (رفتارش قابل پیش بینی نیست اصلا)؛ گاهی هم البته به سمت st elevation MI و, cardiogenic shock میره!!!
و از قضا تو سن 42 سالگی با یه استاد دانشگاه 65 ساله که بیشتر عمرشو کانادا بوده ازدواج کرده و تازه سال بالاییها میگن اینی که الان ما از اخلاقش میبینیم خیلی بهتر از مجردیشه؛ زندگی با پرفسور بهش ساخته و تازه این اخلاقشه!!!
این خانوم دکتر به طرز عجیبی علاقه به جنس مذکر داره و همش ما دخترا رو دعوا میکنه و هرچی دلش میخواد بهمون میگه:(
دیروز حرصم دراومد از رفتارش؛ تو درمانگاه جوابشو دادم ، مثل پسرا باهاش حرف زدم ؛ نتیجه خارق العاده بود: کوتاه اومد!!
همگروهیم که یه پسر خیلی خوبیه بهم گفته بود که اگه جلوش کم بیاری شیر میشه و جیغ جیغ الکی میکنه و ولی اگه محکم وایسی کاریت نداره!
واقعا هم همینطور شد...
آخیییییییش!

۱ خرداد ۱۳۸۹

امتحان فوق لیسانس

آبجی کوچیکه امتحانشو خیلی خوب داد ؛ دو رقمی آورد!
یه دنیا خوشحالم ....
مرسی گلی جان ... مرسی

۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

غُر!

از دیروز صبح کللللی مریض دیدم تا امروز ظهر... تنوع جالبی داشت... به طرز عجیبی اغلبشون قلبی بودن ؛ و چون ما اینجا رزیدنت قلب نداریم ، خودمون میبینیم.
دوتا مریض MI یکیشون با ECG نرمال و فشار و نبض نرمال که در عرض 10 دقیقه از ورودش VF کرد و اون یکی هم مشابه این که torsades de point بود ؛ جفتشون CPR شدن و خدا رو شکر برگشتن...
امروز هم یه آقای 59 ساله با سابقه hypertension با فشار 100/190 و درد شکم مراجعه کرد که سونوش دایسکشن آئورت به همراه آنوریسمشو مطرح کرده بود...

وای که چقددددر دوست دارم یه دل سیییییر غر بزنم ..... اینقد حرف دارم ؛ یه گوش شنوای پزشک میخوام که حرفهامو بفهمه وقتی میگم که یه وقتهایی توی اورژانس ، حس دامپزشک بودن بهم دست میده....
نمیدونم مردم چرا اینجووووری شدن ؛ شاید وضعیت اقتصادی عاملش باشه ؛ نمیدونم این ضعف فرهنگ رو با چی توجیه کنم...
توی بیمارستان دولتی یارو داره حداقلها رو میبردازه ؛ یه مثال ساده : استادمون نرخ FNA تیرویید رو در مطب 000"50 تومان و در بیمارستان دولتی بازم توسط خودش فقط 7000 تومان بهم گفته!
همینو بگیر برو تا ته!
حالا یارو 10 برابر که بول میده ؛ انگار توقعش کمتر میشه و احساس میکنه کار بهتری داره براش انجام میشه ولی وقتی کمتر بول میده ، توقعش بیشتره!!!!!
من اصلا متوجه نمیشم به خدا!
نمیدونم جایی که من هستم اینجوریه یا همه جا ؛ ولی قبلا که تهران بودم اصلا اینطوری نبود... خیلی بهتر بود... مردم حداقل آخرش یه خداحافظ میگفتن ؛ یه مرسی میگفتن؛ به پزشکشون "تو" نمیگفتن... !!
یه وقتایی بطور تصادفی مریض غیر بومی که میاد ؛ این تفاوت رو بیشتر احساس میکنم ؛ فکر کنم راسته که میگن اینجا شعبه دوم "قم" توی شماله! من خودم شمالیم ولی نمیتونم اینجا رو تحمل کنم!
واسه همینه که حتی توی عید و تابستون هم یه آدم تابلو به دست "ویلا" هم توی این شهر نمیبینین! (فکر نکنین بخاطر سیستم متمرکز ساماندهی مسافراستا! ؛ اصلا مسافری وارد این شهر نمیشه... کسانی که شمال زیاد میان حتما توی فصلهای مسافرخیز از این تابلوها زیاد میبینن دست بسربچه ها توی شمال ؛ شاید ملاکی از میزان جذب مسافر باشه توی ذهن خیلی از ما)
وای که چقدر دلم حرف داره و دوست دارم کسی بیطرفانه و خوش بینانه گوش بده تا خالی بشم...

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

نه!!!

یعنی باور کنم که بلاگر هم فیل طر شده؟!!!!!!!!!!!
************************************************
درست شد!

۳۱ فروردین ۱۳۸۹

خواب تکراری

*
بازم یه خواب تکراری دیدم ؛ نمیدونم تعبیرش چیه....
اغلب در صحنه ها و به شیوه های مختلف از این مدل خواب میبینم ؛ که یکی میخواد منو بدزده....
و اینقدر گریه میکنم تو خواب....
امروز خوابم اینجوری بود که داشتم توی یه خونه ویلایی تنها زندگی میکردم، یه روزی بود ، داشتم توی خونه میرقصیدم ، موهامو شونه میکردم و تنها بودم که دیدم یه آقا از بنجره داره نگاهم میکنه... با دوربین میخواست ازم عکس بگیره ... من در به در میدویدم که خودمو از دیدرسش مخفی کنم ؛ برده ها رو میکشیدم ؛ یه دفعه یاد در افتادم ، که نکنه باز باشه... دویدم سمت در، دیدم کلید اونور دره(به سمت بیرون) سریع در رو قفل کردم که یهو دیدم یارو رسیده بشت در و داره در رو محکم میزنه که بیاد تو....
از ترس و گریه از خواب بیدار شدم....
نمیدونم تعبیر این مدل خوابهای ترسناک اعصاب خوردکن چیه...

*
دیشب دخترخاله زنگید ؛ ظاهرا GI Bleeding کرده بود ؛ 21-22 سالشه فقط ؛ امروز اندوسکوبیش کردیم ؛ یه گاستریت با مختصری اروزیون روش بود (احتمالا مالوری ویس)... با حال خوب و دستور دارویی مرخصش کردم ؛
البته از صبح جواب تلفن یه "ایل" رو هم میدادم!!!;) D:

اردیبهشت سنگینی که در انتظارش نبودم (!) از فردا شروع میشه...