۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

اورژانس

یه خبر کاملا جدید: من بازم کشیکم!!!!!! D:
خدا رو شکر این کشیک تا الانش خوب بوده.... اورژانس stable ه . با آناهیتا کشیکم . خیلی خوبه
تا الان دو تا مریض قلبی و یه مریض GI bleeding داشتیم که فرستادم بخش...
یه مریض کاهش سطح هوشیاری آوردن اورژانس, سابقه ضربه به سر رو حدود 2 هفته قبل داشته و امروز یکدفعه با کاهش سطح هوشیاری در حد
stupor با میدریاز یه طرفه و تب 40 درجه اومده.
اولین تشخیصم Subacute
subdural hematoma است که البته تب 40 درجه مریض رو توجیه نمیکنه...
فعلا تو اورژانسه...
فردا قراره همسر جان یه روزه بیاد بیشم ... هردومونم امروز و امشب کشیکیم, شنبه هم کشیکیم ولی واقعا حس خوبی دارم .
به شب که نزدیک میشم بیقرارتر میشم و لحظه شماری میکنم واسه فردا شدن...



این لینک رو ببینین؛ جالبه:)

۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

آزادک!



روحیه ام خیلی لطیف شده این روزها...

۸ نوامبر ۲۰۰۹

آب زنید راه را حین که نگار میرسد!

خدا رحم کنه!
از فردا یکی از استادای گوارشمون که از اول ماه موفق به زیارتشون نشده بودیم وبه نقل قول از سال بالاییهای مطلع، رفته بودن "سن دیه گو" واسه کنفرانس (البته الله اعلم!) از سفر برمیگرده...
احادیث مختلفی در باب فضایل اخلاقی ایشون ذکر میشه ؛ از جمله :
سوزوندن دماغ دخترها ، چزوندن دل دخترها ، ترکوندن باد دخترها، گیر دادن توی مورنینگ به دخترها، القاء ترمورو ویبره و ریتم AF به دخترها...
رفیق شفیق بودن با بسرها ، دست دوستی دادن با دست بسرها ، حالی به حولی دادن به حال بسرها و احتمالا تماشای عکسهای سواحل آمریکا (محل برگزاری کنفرانس!!) با بسرها...
منم که حسسسسسساس!!

امروز کشیکم .... اصلا حسش نیست ، ببین همه عمر من کجا میگذره! یعنی امروز قاط قاطما!

یه سوال: اصلا امکان داره تو یه بیمارستانی یه صبحی یه مورنینگی برگزار بشه ولی گیییییییری داده نشه و اون مورنینگ هم به اتمام برسه؟! :)) ;)

متن کامل شعر را میتوانید از اینجا ببینید!

۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

کتابخونه


امروز مثل دوران استاجری که بعد از بخش ، میموندیم با دوستم کتابخونه بیمارستان شهدا درس میخوندیم ، موندم کتابخونه بیمارستانمون که درس بخونم...

ناهار قرمه سبزی بود ؛ زیاد نخوردم ولی خود همین شکم بِری به همراه اثر سینرژیک دیدن "روی ماه" کتاب، باعث شد خوب آلوده بشم، شدییییید!

یه کم سرمو گذاشتم رو میز که خستگیم در بره ، نشد!

زنگ زدم خونه با آبجی کوچیکه حرف زدیم کلللی ؛ این یکی اثر کرد(مثل همیشه) و تا یه ساعت بیدار نگهم داشت ولی بعدش گرسنم شد...

رفتم از بوفه بیمارستان بیسکوییت خریدم ، بازم خوندم تا یه ساعت دیگه که یه نیاز انسانی غریزی دیگه(!) از جا بلندم کرد ...

برگشتم و بازم یه کم خوندم....

واسه شروع بد نبود... 20 صفحه از گوارش هاریسون در عرض دو سه ساعت!


۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

بخش گوارش

بخش جدید شروع شد ؛ این ماه گوارشم.
22 تا تخت داریم ؛ 2 تا رزیدنت سال یک هستیم با یه رزیدنت سال بالا...
امروز که روز اول بود بد نبود...
این بخش استاجر هم داریم ؛ اینقدر باحاله.... حسشونو درک میکنم کاملا وقتایی که قراره یه مطلبی رو کنفرانس بدن...
بهشون اطمینان خاطر دادم که هدف ، صرفا آموزش و یادگرفتنشونه ، نه چیز دیگه ( حداقل تا زمانیکه استاجر من هستن)
دیروز ؛ روز استرسی بود برام ؛ از بعد از هجرت ، هر retard mense کابوس محسوب میشه... خدا رو شکر که کابوسش امروز تموم شد...
فردا کشیکم...
راستی ؛ همسرم هم خوبه!

چند جمله زیبا:
انسانهای بزرگ ، دو دل دارند: دلی که درد میکشد و بنهان است ؛ دلی که میخندد و آشکار است...
همه دوست دارند که به بهشت بروند ؛ ولی هیچکس دوست ندارد بمیرد!
انسانی که در نبرد زندگی میخندد ، قابل ستایش است.

۸ اکتبر ۲۰۰۹

کشیکهای سال یک

کشیکهای فاجعه ، 32 ساعت از 48 ساعت رو توی بیمارستان گذروندن و تکرار همین شرایط برای 48 ساعت بعدی؛
امید به زندگی م داره به زیر صفر میرسه...
از زور خستگی بغضم گرفته....
و صدای اذان که از نمازخونه بیمارستان به گوش میرسه به ترکیدن بغضم کمک میکنه....

۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

پراکنده

* از گابریل گارسیا مارکز می پرسند : اگه بخوای یه کتاب صد صفحه ای در مورد امید بنویسی، چی می نویسی؟
میگه: 99 صفحه رو خالی می ذارم. صفحه ی آخر سطر آخر می نویسم : امید آخرین چیزی است که می میرد . . .

* زن زیبا بهتر است یا زن باهوش؟

* چه لذتی داره نفر اول بورد شدن ... ان شاء الله 4 سال دیگه...


۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

شروع با بخش قلب

* توی باویون نشستم ؛امروز نیم ساعت زودتر اومدم چون میخواستم روز اول بیمارستان جدید، زیاد دیس اُرینته به آناتومی بیمارستان نباشم . بیمارستان به نظرم خیلی بزرگ و تو در تو اومد ؛ دارم سعی میکنم مسیرهایی که برای رفت و آمدم توی بخشها و اورزانس استفاده میکنم ثابت باشه که حداقل خودمو گم نکنم این وسط! چند روز قبل رزیدنت سال چهارمون زنگ زد بهم و بعد از کلی تعریف از کمالات و سوادم (!) گفت که حالا که اینقدر خوبی(!) خودت تنها مریضها رو ببین و روی اومدن من حساب نکن! ضرب المثلش چی میشه؟ با بنبه سر بریدن؟! کاش حداقل میومد ccu رو باهام ویزیت میکرد ؛ اصلا حداقل میومد درب ورودیشو نشونم میداد که من مجبور نباشم روز اول از مریضها آدرس ببرسم!

* در ادامه مشاهداتم ، باید بگم که اینجا شیوع 206 صندوق دار هم به طرز "عجیبی" بالاست!!

* امروز اول مهره! میدونین باید آغاز چندمین سال تحصیلی رو به خودم تبریک بگم؟! ...

۲۷ اوت ۲۰۰۹

مشاهدات

1- شیوع rhinoplasty اینجا به طرز "باور نکردنی" بالاست ؛ شاید اگه بگم نیمی از دانشجوها و کارکنان این بیمارستان جراحی بینی انجام دادن ، اغراق نکردم ؛ همه هم مثل هم شده دماغهاشون!

2- کتابخانه مرکزی دانشکده مثل هتلهای شاه میمونه ؛ ساختمانی سفید با گچ بریهای زیبا روی سقفهای بلندش که لوسترهای قدیمی از اون آویزون شده و ایوانی که به باغی زیبا مشرفه... طبقه بالاترش هم سایت کامبیوتره که انصافا خوب بهش رسیدن...

3- جایی که فعلا بانسیونمون اونجاست ، تو حومه شهره ، شبها کاملا میتونم لرزش حرکت کامیون رو روی بالش زیر سرم احساس کنم!
4- هزینه اینترنت اینجا خیلی کمتر از تهرانه؛ کافی نت اینجا ساعتی 400 تومان در میاد ؛ تهران که بودم 5 برابرشو میدادم!

5- امروز صبح یه لحظه که اورژانس خلوت بود ، اومدیم 2 کلمه با همسر اختلاط کنیم که یه دفعه کد اعلام کردن ( وقتی کُد اعلام میشه ؛ یعنی یه جایی از بیمارستان یه مریض نیاز به CPR داره و رزیدنت داخلی و بیهوشی و سوبروایزر و ... باید به سرعت برن اونجا؛ یعنی اصلا شوخی بردار نیست ؛ عددی هم که اعلام میشه ممکنه توی هر بیمارستان متفاوت باشه ، مال ما کد 99 اعلام میشه)... کد 99 به اتاق CPR...کد 99 به اتاق CPR... (همینجور بشت سر هم و استرسی اعلام میکننا!)
تلفن رو قطع کردم و دویدم سمت اورژانس؛ دیدم هیچ خبری نیست!!! رزیدنت سال بالا هم اونجا بود و خلاصه همه دنبال مریض میگشتیم! هرچی هم میبرسیم که کی کد زده ، هیچ برستاری هیچی نمیگه!!! بالاخره معلوم شد که حالا "قراره " یه مریض بدحال بیارن! اینم از اون کارا بودا! با " کد" هم مگه کسی شوخی میکنه؟!!!!!!

6- فعلا با اجازه!

*******************************************************************************

پی نوشت: فهیمه جون ؛ تهران نیستم ؛ داخلی میخونم.

۲۵ اوت ۲۰۰۹

شروع رزیدنتی

بعد از یه مدت طولانی، سلام!
از آخرین مطلبی که نوشتم تا الان کللللللی کار کردم!;)
1-عروس شدم!
2-ماه عسل رفتیم (البته چون وقت نداشتیم ، شد هفته عسل!)
3- دوره رزیدنتی شروع شد ؛ همزمان با روز پزشک... تجربه منحصر به فردیه... مریض دیدن رو دوست دارم ولی اینکه بخوام تنها تصمیم بگیرم هنوز برام سخته... البته سیستم بیمارستان آموزشی هم جوری نیست که تنهایی مجبور به تصمیم گیری بشم و تا زمانی که لازم باشه ساپورت علمی میشیم.... بعد از مدتی کار نکردن توی بیمارستان ، امروز بعد از 5 ساعت سر پا ایستادن توی اورژانس ، احساس میکردم استخوانهای کف پام داره میشکنه... کلی مطالب دوره اینترنی داره واسم مرور میشه...
الان تو یه کافی نتم ؛ نزدیک پانسیون محل زندگیمونه... فعلا دسترسی به اینترنتم محدوده ؛ اگه دیر به دیر مینویسم به این علته...
سعی میکنم ماجراهای جالب یا حتی غم انگیز رو بنویسم و همچنین تجربیاتمو به عنوان کسی که بدون گذروندن دوره طرح ، رزیدنت شده... امیدوارم این نوشته ها به درد کسی بخوره...